X
تبلیغات
از همه جا در یک جا
There's only room for one God in this lab, and it's not yours

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 و ساعت 18:40 |
Mona Borzouee

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 و ساعت 18:17 |
از سقراط پرسیدند انسانیت چیست؟
گفت: فروتنی به هنگام بلندمرتبگی
آمرزیدن به هنگام قدرت
بخشش در هنگام تنگدستی
و گذشت بدون منت

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:55 |
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

احــــمد شـــامــلو

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:55 |
من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم
چراغ می افروزم.
زرتشت

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:54 |
سخت‌ترین کار دنیا ، محکوم کردن یک احمق است

چرچیل

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:53 |
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده .... (بوف کور صادق هدايت)

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:52 |
اونقدر انسان باشیم که
وقتی کسی رو از زندگیمون کنار میذاریم،
روش عیب نذاریم معرفت داشته باشیم آبروشو نبریم...

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:52 |

آی آزادی!

اگر روزی به سرزمین من رسیدی، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه  با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی  سرد وترسناک نیا.

برای مان  از مرگ نگو.

به گورستان نرو ،

گورستان پایان است، نباید آغاز باشد.

 

این بار توی دهان هیچ کس نزن، وعده ی توخالی نده، نفت را بر سر سفره ها نیار، نان  مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار.

از آب و برق مجانی نگو؛ از تلاش  انسانی بگو، از سازندگی و آبادانی بگو

از تعهد کور نگو ، از تخصص و دانش و شور بگو

آی آزادی!

 

اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا, با چادر سیاه و تهجر و ریش  نیا، با مارش  نظامی و جنگ نیا، با آواز و موسیقی و رنگ بیا.

با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا،

با گل و بوسه و کتاب بیا.

از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو.

برایمان از زندگی بگو، از پنجره های باز بگو،

دلهای ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی و

به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم،……..

چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت.

به ما شان انسان بودن را بیاموز،…..

به خدا, ” خود” خواهیم رسید.

آی آزادی!

اگر به سر زمین من رسیدی ، بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار، مهرت را در دل های ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم.

با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری! بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسولیت است.

به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است!

ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم.

ای نادیده ترین! اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم.

هان! آی آزادی!

اگر به سرزمین ما آمدی، با آگاهی بیا,

تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم، تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند، تا تو را  با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم.

آخر می دانی؟

بهای قدمهای تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است. بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست.

پس این بار با آگاهی بیا

با آگاهی, با آگاهی, با آگاهی, با آگاهی

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:51 |
Everybody Dies But Not Everybody Lives...........!
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 و ساعت 13:49 |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت 19:22 |
عمر دو روزه ما ارزش غم نداره
باخته کسی که هر روز غم روی غم میزاره


پنجره ها رو واکن عشقو بیار به خونه
...تا که قناری عشق بخونه عاشقونه

غما رو رها کن به فردا نگاه کن
عشق و صدا کن عشق و صدا کن
http://www.youtube.com/watch?v=y4bdIrTYcA0 لینک ویدئو

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 12:54 |
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آننخواسته اید

کــوروش کبــیر
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 12:53 |
جای مردان ســياست بنشانيد درخـــت که هــوا تــازه شود
نام شعر: سوره تماشا
...ســـاده باشـــــــيم
ســـاده باشـــيم چـه در باجـه يك بانك چـه در زير درخــت
page :Sohrab Sepehri
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 12:53 |
اون قدیما، چند نفر اومدند و بتها رو شکستند و گفتند خدا را بپرستید، ولی بعد از مرگشون ما قبر خود اونها رو بت کردیم و پرستیدیم!
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 12:52 |
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ...


گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم

...
گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم


اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !


گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم


اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ... !


خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم


با چشمهـــــــــای کور ،‌ اما خوابی را پرپر نکنم ... !


کلاغی باشم که قار قار کنم


پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 12:51 |
با تمام فقر هرگز محبت را گدایی نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن. مسلما آنچه که به دست می آید عشق و محبت نخواهد بود.
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:30 |
هرگز نخواهی فهمید که جز خدا به کسی نیاز نداری ،، مگر زمانی که
جز خدا کسی را نداشته باشی
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:29 |
نه هیچ انسانی دشمن توست. و نه هیچ انسانی دوست توست. بلکه هر انسان معلم توست......
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:29 |
خیلی ها زندگی نمی کنند
فقط ، ادامه می دهند ...
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:28 |
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ، حساب كنيم
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:28 |
آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:26 |
آدما زمینم زدن خدا دستمو گرفت و بلندم کرد
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:26 |
تنها جایی که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود.
گویا تنها کسی که به او محرم نبود خداوند بود
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 14:25 |

جوانی چنین گفت روزی به پیری

که چون است با پیریت زندگی

بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم

که معنیش جز وقت پیری ندانی

تو، به کز توانائی خویش گوئی

چه میپرسی از دورهٔ ناتوانی

جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا

نماند در این خانهٔ استخوانی

متاعی که من رایگان دادم از کف

تو گر میتوانی، مده رایگانی

هر آن سرگرانی که من کردم اول

جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی

چو سرمایه‌ام سوخت، از کار ماندم

که بازی است، بی‌مایه بازارگانی

از آن برد گنج مرا، دزد گیتی

که در خواب بودم گه پاسبانی

پروین اعتصامی

+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 15:29 |
Maybe God wants us to meet a few wrong people before meeting the right one, so that when we finally meet the person, we will know how to be grateful.
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 9:48 |
is past, it is history.Tomorrow is future, it is a mystery today is present, it is a gift!
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 9:47 |
My interest in life comes from setting myself huge, apparently unachievable challenges and trying to rise above them.
Richard Branson
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 9:46 |
دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!! آلبرت انيشتينش
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 17:10 |
One day you will ask me which is more important? my life or yours? I will say mine and you will walk away not knowing that you are my life.
+ نوشته شده توسط نیما پورغلام در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 17:0 |